<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-22817459</atom:id><lastBuildDate>Tue, 13 Oct 2009 02:15:09 +0000</lastBuildDate><title>قوی سیاه</title><description></description><link>http://nowire77.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>68</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-1370417472512236045</guid><pubDate>Thu, 01 Mar 2007 05:39:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-03-01T20:42:04.180-05:00</atom:updated><title>خونه جدید!!؟</title><description>&lt;div align="center"&gt;بالاخره رفتم! اینم&lt;a href="http://nassimabdi.com/"&gt; خونه جدید&lt;/a&gt;!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-1370417472512236045?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-1200576965555735366</guid><pubDate>Sat, 24 Feb 2007 05:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-03-02T00:26:58.218-05:00</atom:updated><title>اسباب کشی و تولد یکسالگی</title><description>&lt;div align="right"&gt;دیگه از این فرمت غیر فارسی بلاگر خسته شدم! هیچ هم وقت نمی کنم که برم سر دربیارم که اشکالاتش رو چطوری رفع کنم! یعنی خدائیش اگه هم وقتی داشته باشم ترجیح میدم که به خوندن وبلاگهای دیگران و مطالبی که برام جالب ترن بگذرونم تا خوندن در مورد فارسی کردن ساختار بلاگر!مخصوصا وقتی که فضاهای آماده فارسی مثل پرشین بلاگ و بلاگفا حاضر و آماده هستن! اینجا نمی تونم آخر جمله هام نقطه یا علامت تعجب بذارم و همه میرن اول جمله--محیطش فارسی نیست و فقط من با فونت فارسی توش می نویسم. از هیچ کامپیوتری هم بجز خونه به راحتی نمی تونم تایپ کنم چون فقط کامپیوتر خونه فارسی ساز داره. بعدش هم حالا که آپ گرید کرده بلاگر تمام لینکهای وبلاگهای دوستام که به فارسی کنار صفحه داشتم شده یه خط خرچنگ قورباغه و دیگه نمی تونم اسم دوستها و وبلاگهاشون رو به راحتی پیدا کنم:(( خیلی شاکیم! و به همین دلیل طی یک اقدام انقلابی میخوام به این &lt;a href="http://nassimabdi.com"&gt;خونه جدید&lt;/a&gt; اسباب کشی کنم! لطفا اگه پیشنهاد بهتری دارین بهم بگین! میخوام جایی باشم که به راحتی بتونم لینک دوستان جدید رو اضافه کنم، بلاگ رولر داشته باشم و وبلاگهای به روز شده رو ببینم، و مهمتر از همه به راحتی فارسی بنویسم و خلاصه لوبیا باشه!!!:)) بعد هم لطفا اگه کسی بلده بهم بگه که چطوری می تونم محتویات این وبلاگ و آرشیو این یک سال رو (البته بعلاوه عکس قوهای سیاهم) رو به این خونه جدید منتقل کنم ممنونش میشم! من اصولا با تکنولوژی راحت کنار نمیام ، هرچند که خیلی دارم رو خودم کار می کنم و الان به لطف دوستای مهندسی که دورم هستن کلی &lt;a href="http://www.radiocp.com/?by=nassim"&gt;پادکست کار&lt;/a&gt; هم شدم ولی خب همیشه یه اینرسی منفی نسبت به این تکنولرژی عزیز دارم. پیشاپیش ممنون از راهنمائیهاتون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستییییییییییییییییییییییییییی الان فهمیدم که سه روز پیش (21 فوریه) تولد یکسالگی وبلاگم بوده!!!؟ هرچند تو این یک سال وبلاگ نویس مرتبی نبودم و غیبت هم زیاد داشتم، ولی خب یکساله شدنش یه حس خیلی خوبیه! تولدش مبارک :)ا شاید همین زمان خوبی باشه برای اسباب کشی!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-1200576965555735366?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/02/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>12</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-809523418110787484</guid><pubDate>Tue, 13 Feb 2007 14:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-02-13T09:21:16.472-05:00</atom:updated><title>بنیاد پژوهشهای زنان ایران</title><description>&lt;div align="center"&gt;بنیاد پژوهشهای زنان ایران &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iwsf.org/conf_DC/Final_Persian_2007.pdf" target="_blank"&gt;هجدهمین کنفرانس بین المللی بنیاد پژوهش های زنان ایران&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;دست آورد ها و چالش های زنان ایران : چشم انداز نسل ها&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iwsf.org/conf_DC/Final_English_2007.pdf" target="_blank"&gt;The 18th International IWSF Conferencewill be held in Washington DC.&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Call for Papers &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffff00;"&gt;مهلت ارسال خلاصه مقالات: اول اسفندماه 1385&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;کنفرانس به &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffff00;"&gt;زبان فارسی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; برگزار میشود&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;( خلاصه مقالات باید به زبان فارسی تهیه شوند)&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;محل کنفرانس : دانشگاه مریلند&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#ffff00;"&gt;زمان: هشتم تا دهم تیرماه 1386&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-809523418110787484?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/02/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-4240119071754676296</guid><pubDate>Fri, 09 Feb 2007 23:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-02-07T03:36:50.693-05:00</atom:updated><title>قاشق چوبی</title><description>&lt;div align="right"&gt;کلاس سوم دبستان بودم. بهمن ماه بود و کلی برف اومده بود...مدرسه ها تعطیل شده بودن و من خوشحال و سرحال شال و کلاه کردم و رفتم تو محوطه و یه گوشه روبروی ورودی 14 بلوک ب-چهار مشغول جمع کردن برفها یه گوشه شدم...هرچی بیشتر برفها رو جمع می کردم بیشتر احساس تنهایی می کردم...همه بچه های دیگه باهم داشتن بازی می کردن و آدم برفی می ساختن و من روم نمی شد برم سراغشون...تازه به شهرک اکباتان اسباب کشی کرده بودیم و این اولین باری بود که برای بازی به محوطه می رفتم...دستکشهام خیس شده بود ولی بازهم با سمجی زیاد سعی می کردم یه کپه برف رو مثل تنه آدم برفی درست کنم و ثابت کنم که منم دارم از برف بازیم حتی تنهایی لذت می برم! همونطور که سرم پائین بود و با برفهای دور رو بر مشغول بودم یه قاشق چوبی اومد جلو صورتم! سرم رو بلند کردم و یه پسربچه تپلی که حدود 2-3 سالی ازم کوچیکتر بود رو جلوم دیدم که با لبخند داره نگاهم میکنه! گفتم این برای چیه؟ گفت خب دخترخانوم دستکشهات خیس شده با این برفها رو جمع کنی آسون تره! گفتم نه مرسی می تونم جمع کنم. گفت نه این خیلی بهتره و با اصرار شروع کرد به پارو کردن برفها به سمت بدنه آدم برفی...اون برفها رو به من میداد و منهم با خوشحالی از اینکه کسی اومده پیشم شروع به ساختن کله آدم برفی کردم...ا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اسمت چیه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آبتین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو اسمت چیه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نسیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تازه اومدین؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شما چی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آره ماهم تازه اومدیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خونتون کجاست؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ورودی 14 طبقه دوم پلاک 451&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اااا چه جالب ماهم ورودی 14 طبقه دوم پلاک 453!!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس همسایه هستیم!!؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همسایه ای که خاطرات همسایگیمون و دوستی صمیمی خانواده هامون سالهای سال همیشه و همه جا باهامون بود... حتی الان بعد از 21 سال...هنوز اون قاشق چوبی و گرمای اون صورت بچگونه جلو چشمامه...امروز مامان پای تلفن گفت آبتین رو ماشین زده...تمام خاطره ها باهم هجوم آوردن...روحش شاد &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-4240119071754676296?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>16</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-6888590987668064296</guid><pubDate>Sun, 04 Feb 2007 01:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-02-04T00:19:08.814-05:00</atom:updated><title>لاس وگاس 2</title><description>&lt;div align="right"&gt;حالا که اینهمه کامنت های خوب گرفتم و تشویق شدم اومدم قسمت دوم رو هم بنویسم :) هرچند این قسمت دیگه &lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVk-hCQ5AI/AAAAAAAAADk/TKgJL1rIXKY/s1600-h/P1000823.JPG"&gt;&lt;/a&gt;آخرشه! و شاید داد خیلیها رو در بیاره که بابا توهم دیگه!!! ولی خب بازهم با جاه طلبی و زورگویی تمام اعلام می کنم که مال خودمه:)))) دلم میخواد توش چرند بنویسم خب:)))!!!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;**** &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; لاس وگاس برای من شهر بی امون میدون دادن به همه شهوت ها وغریزه ها بود! از شهوت جنسی، تا غریزه گرسنگی و حرص پول ساختن در یک شب! شهوت جنسی رو که نمونه هایش رو قسمت اول گفتم...فکر کنم خیلی واضح تر از اونه که توضیح بخواد...حرص پول هم تکلیفش از اسم لاس وگاس و فلسفه ایجاد کازینوها در این شهر اسباب بازیهای خطرناک تکلیفش معلومه! ولی چرا میگم غریزه گرسنگی؟ خب یکی از معروفترین جاذبه های توریستی لاس وگاس رستوران های بوفه اش هست! چیزی که من بعد چندین بار تجربه کردنش در آمریکا ازش بیزار شدم... رستورانهای بوفه وگاس به تنوع غذا و رنگارنگ بودن دسرهاش مشهوره. خب همونطور هم می دونین غذاهای بوفه رو معمولا جوری چرب درستشون می کنن که حسابی با خوردنشون سنگین بشی و نتونی زیاد بخوری! و البته من کمتر کسی رو سراغ دارم--یا لااقل دم در خروجی اون رستورانهای بوفه دیدم-- که با حال خوش و مناسبی از بوفه که رنگ به رنگ غذاهای مختلف از کشورهای مختلف توش ریخته و لازم نیست دیگه برای هرکدومشون جدا پول بده بیرون بیاد. حال آدمها و حتی خودم رو تو صفهای غذاها دوست نداشتم...خلاصه که این هم یه روش دیگه از اشباع یه غریزه دیگه در اون شهره!-- عکسهاش پائین هست. خیلی از آدمها معتقدن که هر جامعه ای به یه سطل آشغال/توالت احتیاج داره برای خالی کردن سرریز غریزه ها تا همه اون جامعه بوی تعفن نگیره! شاید هم این آدمها درست میگن...ولی بعد اگه این درست باشه دیگه من حکمت بردن بچه های کوچیک به اینجور محلها رو نمی فهمم...احساس می کنم که بچه ها خیلی پاک تر از این هستن که به اینچنین محلهایی برده بشن...و وای که همه هتلهای این شهر پرررررررررر بودن از بچه...از نوزاد گرفته تا نوجوون...تو همون محیط پر از دود و بوی مشروب پائین هتلها...تا تو اتاقهای اسباب بازیهای کامپیوتری و گیم های مختلف که به عنوان سرگرمی بچه ها در کنار کازینوها راه انداخته بودن...آره این شهر شوهای خیلی بزرگی هم داره که تو سراسر دنیا معروف هستن مثل شویی به اسم "او" که برای دیدنش باید بلیطش رو از چندین ماه قبل تهیه کرد....و خواننده های بزرگی هم مثل بوچلی و پاوروتی و غیره هم برای اجرای برنامه به این شهر اومدن...ولی راستش همه این برنامه های جانبی برای من وصله ناجوری به فلسفه عجیب این شهر هستن...من ترجیح میدم که کنسرت بوچلی رو اگه پول داشته باشم برم یه شهر بزرگ دیگه که تا حالا ندیدم ببنیم تا دوباره به لاس وگاس برم و اون شوهای قشنگ و جالب رو هم در خیابون برادوی نیویورک تماشا کنم--البته همه اینها با همون شرط اگه پول داشته باشم میاد؛) از نکات توریستی شهر هم براتون بگم که بلیطهای دوسره به لاس وگاس جزو ارزون ترین بلیطهای هواپیمایی در آمریکا هستن که تقریبا از همه شهرهای بزرگ با قیمت بسیار پائین قابل خریداری هستن...حتی گاهی برای جلب مشتریهای بیشتر اتاقهای آنچنانی در هتلهای آنچنانی تر هم با قیمتی فوق العاده ناچیزبه این پکیج ها اضافه می کنن که اونوقت مشتریها چند برابر میشن چون فکر می کنن می تونن یه سفر ارزون برای تعطیلاتشون داشته باشن و روی همین حساب هم خیلی از آمریکائیها با خانواده و بچه هاشون به اینجا میان...البته همه اونهایی که مشتری این پکیج های مسافرتی لاس وگاس هستن می دونن که قراره در مثلا سه شب اقامتشون در اون شهر چندین برابر قیمت بلیط و اتاق هتلشون رو در صندوقهای رستورانها، قمارخونه ها، و یا جاهای دیگه اون شهر بریزن !!؟ من شخصا از اینکه یک بار این محل رو تونستم ببینم مثل دیدار از هر محل دیگه ای خوشحالم!---چون اصولا عاشق سفر هستم. برای من، مرکز تفریحی تجاری لاس وگاس جایی هست که حتی با مفت ترین قیمت هم حاضر نیستم دوباره اوقات فراغتم رو درش بگذرونم... ولی قطعا به یه بار دیدنش می ارزید مثل همه جاهای دیگه دنیا!!؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVrNBCQ5JI/AAAAAAAAAEs/J_-KpBk6Ojw/s1600-h/heram.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5027542430389429394" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVrNBCQ5JI/AAAAAAAAAEs/J_-KpBk6Ojw/s320/heram.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; همون هتله که گفتم شکل اهرام مصر بود&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVp8hCQ5FI/AAAAAAAAAEM/sjj9P2mJQIo/s1600-h/P1000822.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5027541047409960018" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVp8hCQ5FI/AAAAAAAAAEM/sjj9P2mJQIo/s320/P1000822.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینم توی کازینوها و دستگاههایی که سکه می بلعن!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVp8xCQ5GI/AAAAAAAAAEU/LUthDghTEos/s1600-h/P1000874.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5027541051704927330" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVp8xCQ5GI/AAAAAAAAAEU/LUthDghTEos/s320/P1000874.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اینم سالن بچه ها!؟&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVp9BCQ5HI/AAAAAAAAAEc/yxjDlb6WSR0/s1600-h/P1000875.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5027541055999894642" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVp9BCQ5HI/AAAAAAAAAEc/yxjDlb6WSR0/s320/P1000875.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اینم یه نمای دیگه از بچه ها در وگاس&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVp9BCQ5II/AAAAAAAAAEk/CsNYX2PEl1I/s1600-h/manzareh.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5027541055999894658" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVp9BCQ5II/AAAAAAAAAEk/CsNYX2PEl1I/s320/manzareh.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;البته اگه از اون خیابون ستریپ بیرون بزنین خود شهر مناظر فوق العاده قشنگ هم داره...ضمن اینکه دانشگاه خوبی هم داره! این عکس از دریاچه لاس وگاس هست که یه محوطه فضای سبز بی نظیر هم کنارش بود&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVk-hCQ5BI/AAAAAAAAADs/HmXyZnX62vQ/s1600-h/heram.jpg"&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVk-xCQ5CI/AAAAAAAAAD0/Qd-hdXV_3r8/s1600-h/P1000861.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5027535588506526754" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVk-xCQ5CI/AAAAAAAAAD0/Qd-hdXV_3r8/s320/P1000861.JPG" border="0" /&gt; &lt;/a&gt;محوطه کازینوها که کنار رستوران و اسباب بازیها و بقیه ماجراها بود&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVk_BCQ5DI/AAAAAAAAAD8/nyg7mGCrS4U/s1600-h/P1000866.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5027535592801494066" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVk_BCQ5DI/AAAAAAAAAD8/nyg7mGCrS4U/s320/P1000866.JPG" border="0" /&gt; &lt;p align="right"&gt;&lt;/a&gt;صف غذاهای بوفه! ضمنا قبل از ورود به بوفه هم ملت از یک ساعت و نیم قبل جلو در رستوران صف بسته بودن که جا بهشون برسه و بتونن جزو سری اول وارد رستوران بشن! حالا مجسم کنین شکمهای گرسنه ای رو که بوفه برسن!!؟&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVk_BCQ5EI/AAAAAAAAAEE/MmYJfLv0w6I/s1600-h/koponfrooshaa.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5027535592801494082" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVk_BCQ5EI/AAAAAAAAAEE/MmYJfLv0w6I/s320/koponfrooshaa.JPG" border="0" /&gt; &lt;/a&gt;اینم اون دوستانی که به سبک کوپن فروشهای میدون انقلاب در حال دادن تبلیغها هستن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-6888590987668064296?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/02/2.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/RcVrNBCQ5JI/AAAAAAAAAEs/J_-KpBk6Ojw/s72-c/heram.jpg' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>12</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-226968630297132768</guid><pubDate>Mon, 29 Jan 2007 15:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-29T10:16:12.168-05:00</atom:updated><title>No More War 3</title><description>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4PMhCQ43I/AAAAAAAAAB4/ojjjgg6lvxM/s1600-h/P1010096.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025470941892764530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4PMhCQ43I/AAAAAAAAAB4/ojjjgg6lvxM/s320/P1010096.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4PNBCQ44I/AAAAAAAAACA/Ta2OhxrxFQk/s1600-h/P1010101.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025470950482699138" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4PNBCQ44I/AAAAAAAAACA/Ta2OhxrxFQk/s320/P1010101.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4PNhCQ45I/AAAAAAAAACI/llj10UpoKmM/s1600-h/P1010098.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025470959072633746" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4PNhCQ45I/AAAAAAAAACI/llj10UpoKmM/s320/P1010098.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4POBCQ46I/AAAAAAAAACQ/WV6LZDbguSQ/s1600-h/P1010105.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025470967662568354" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4POBCQ46I/AAAAAAAAACQ/WV6LZDbguSQ/s320/P1010105.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4PORCQ47I/AAAAAAAAACY/AHnKWz5gEQo/s1600-h/P1010134.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025470971957535666" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4PORCQ47I/AAAAAAAAACY/AHnKWz5gEQo/s320/P1010134.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-226968630297132768?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/01/no-more-war-3.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4PMhCQ43I/AAAAAAAAAB4/ojjjgg6lvxM/s72-c/P1010096.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-5127240986851096265</guid><pubDate>Mon, 29 Jan 2007 15:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-29T11:32:29.179-05:00</atom:updated><title>No More War 2</title><description>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4hGRCQ48I/AAAAAAAAAC0/QukUmCvpOoU/s1600-h/P1010089.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025490625727882178" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4hGRCQ48I/AAAAAAAAAC0/QukUmCvpOoU/s320/P1010089.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4hGhCQ49I/AAAAAAAAAC8/qKu1rU3cXxM/s1600-h/P1010095.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025490630022849490" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4hGhCQ49I/AAAAAAAAAC8/qKu1rU3cXxM/s320/P1010095.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4hHBCQ4-I/AAAAAAAAADE/sYEKQAQuSio/s1600-h/P1010093.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025490638612784098" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4hHBCQ4-I/AAAAAAAAADE/sYEKQAQuSio/s320/P1010093.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4hHBCQ4_I/AAAAAAAAADM/bXAr7HmixGM/s1600-h/P1010115.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025490638612784114" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4hHBCQ4_I/AAAAAAAAADM/bXAr7HmixGM/s320/P1010115.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-5127240986851096265?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/01/no-more-war-2.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4hGRCQ48I/AAAAAAAAAC0/QukUmCvpOoU/s72-c/P1010089.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-8182342438409319022</guid><pubDate>Mon, 29 Jan 2007 14:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-29T10:04:19.449-05:00</atom:updated><title>No More War</title><description>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4L9BCQ4uI/AAAAAAAAAAM/4rzgb0UFRHw/s1600-h/P1010064.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025467377069908706" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4L9BCQ4uI/AAAAAAAAAAM/4rzgb0UFRHw/s320/P1010064.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4L9xCQ4vI/AAAAAAAAAAU/TkpuYxnI_pA/s1600-h/P1010088.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025467389954810610" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4L9xCQ4vI/AAAAAAAAAAU/TkpuYxnI_pA/s320/P1010088.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4L-BCQ4wI/AAAAAAAAAAc/0iIfq_0I9Fc/s1600-h/P1010072.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5025467394249777922" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4L-BCQ4wI/AAAAAAAAAAc/0iIfq_0I9Fc/s320/P1010072.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4L-hCQ4xI/AAAAAAAAAAk/LU3cESJKvxE/s1600-h/P1010089.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;خب اینم نتیجه گشت زدن روز شنبه من در مرکز شهر واشنگتن دی سی. باید زودتر این عکسها رو میذاشتم ولی چون همیشه "مدرسه ام دیر میشه!!" کار به الان کشید! جمعیت خیلی زیادی از سراسر آمریکا اومده بودن تا در تظاهرات ضد جنگ در مقابل کاخ سفید شرکت کنن. شور و حال جالبی داشت تظاهرات و گروهای مختلفی از جمله گروه سبزها، گروه سوسیالیست ها، دموکراتها، بودائیها، کشاورزهای مخالف جنگ و ... از ایالتهای مختلف به واشنگتن اومده بودن. کمی امیدوار کننده بود!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-8182342438409319022?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/01/no-more-war.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_iymR63Ufgp8/Rb4L9BCQ4uI/AAAAAAAAAAM/4rzgb0UFRHw/s72-c/P1010064.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-116973394116118661</guid><pubDate>Thu, 25 Jan 2007 13:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-02-03T20:58:08.036-05:00</atom:updated><title>لاس وگاس-1</title><description>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/457/2327/1600/121097/P1000880.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/457/2327/320/142137/P1000880.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/457/2327/1600/170326/P1000880.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div align="right"&gt;یه دوستی* میگفت عین شهر بازی کارتون پینوکیو می مونه! همونی که هرکی گول می خورد و میرفت توش بازی میکرد یواش یواش تبدیل به خر می شد!!!یعنی هیچ تشبیهی قشنگ تر از این نبود. اگه شب یا دم غروب با ماشین از وسط بیابون نوادا و کاکتوسهای خوشگلش رد بشی، این شهر اسباب بازیها رو عجیب تر می بینی! یهو بعد از چندین ساعت رانندگی در بیابون و رد کردن مایلها مسافت در بین تپه های  خاکی و خشک، یه عالمه نور و ساختمونهای کج و معوج و بیل بوردهای تبلیغاتی که اونور آسمون رفتن، جلوت سبز میشن!؟ باورت نمیشه که اون چیزی که می بینی واقعی باشه! انگار داری کارتون والت دیزنی می بینی...هتلهای عظیم و لوکس و تبلیغهای عظیمتر و عجیب: "هرکاری تو لاس وگاس بکنی تو همین شهر می مونه و بیرون نمیره!" این یکی از اولین جمله های بود که کنار تبلیغ زنهای خودفروش در ورودی شهر به چشم می خورد. بخش تجاری-تفریحی لاس وگاس از یه خیابون اصلی تشکیل شده که معروف هست به خیابون "ستریپ" که نواره ای هست که تمام هتلها و کازینوها درش قرار گرفتن. نوار رنگی رنگی که نمادی از خیلی از شهرهای دنیا رو توش داره. هتلها هرکدوم مدل و سبک خاص خودشون رو دارن و البته اکثرا بالای 4 ستاره دارن. یه هتل تمامش عین اهرام مصر هست و اتاقها و کازینوش توی یک ساختمون هرمی شکل قرار گرفته و سردرش مجسمه ابوالهل هست، یکی دیگه شکل شهر نیویورک درست شده با آسمون خراشها و مجسمه آزادیش، یکی دیگه برج ایفل پاریس رو داره و ...خلاصه از هر طرفش که وارد بشی یه بنایی می بینی که با یه عالمه نورپردازیهای قشنگ تزئین شده . ا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو استریپ که شروع کنی به قدم زدن تا از کنار این ساختمونهای رنگ وارنگ رد بشی ردیف کسایی رو می بینی که عین کوپن فروشهای میدون انقلاب کنار پیاده روها ایستادن و تبلیغات رنگ و برنگ از دخترهای خودفروشی رو به دستت میدن--البته نه به دست خانومها بلکه به دست آقایون در هر سن و شرایطی--که به گفته خودشون می تونن تا 15 دقیقه بعد از گرفتن تبلیغ تو اتاق هتل در خدمتت باشن!! اگه تصمیم بگیری که از این پیاده رو ها رد نشی یه راه دیگه هم داری: از راهروهای زیرگذری که به شکل سالنهای مجلل عروسیها تزئین شدن وکازینوهای هتلها رو به هم وصل کردن برو! در اون صورت می تونی یه مسیر حدود نیم ساعته --یا شاید هم بیشتر --رو از زیر هتلهای مختلف رد بشی و معماریهاشون رو ببینی و البته اگه اهل قمار هم باشی بهت امون نمی دن که چیزی رو ببینی و ممکنه تو همون هتل اول تا صبح روز بعد بمونی به سکه انداختن و پوکر بازی کردن... قسمت کازینوهاش عیناََ همون تصویری هست که فیلمهای هالیوودی از فضای کازینوها نشون میدن. گارسونهایی که تو این کازینوها می چرخن و نوشیدنی به دست قماربازها میدن دخترهای جوون خوش هیکلی هستن که پیرنهای خیلی کوتاه و یقه بازی رو پوشیدن و برای قماربازهای حرفه ای ،که به جای دستگاه های سکه ای به سراغ میزهای پوکر وقمارهای پولسازتر رفتن، مشروب مجانی می برن...سیگار کشیدن هم در این سالنها مجازه و تا دلت بخواد دود و دم و الکل ریخته! ا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون داره طولانی میشه بذارین این مطلب رو دنباله دارش کنم. ادامه دارد**...ا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پاورقی1 * چون این تشبیه خیلی قشنگ بود مجبورم کپی رایت رو رعایت کنم وبگم اینو دوستمون مسعود اولین بار گفت. اگه مسعود این وبلاگ رو نمی خوند عمرا اسمش رو نمی اوردم و به اسم خودم تمومش می کردم:)))ولی حیف که نمی شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پاورقی 2** این مطلب دنباله دار در مورد شهر لاس وگاس فقط و فقط برداشت شخصی من از این شهر هست و خیلیها ممکنه اصلا قبول نداشته باشنش! ولی چون اینجا قراره نوشته ها و برداشتهای من باشه اشکالی نداره اینطوری مطلق بنویسم مگه نه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-116973394116118661?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/01/1.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-116957479702115200</guid><pubDate>Tue, 23 Jan 2007 17:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-23T12:53:17.073-05:00</atom:updated><title>پرسشنامه</title><description>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سلام دوستان &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گروهی از محققان "دانشگاه نوادا" در حال بررسی تاثیر "وبلاگها" بر روی "روابط اجتمایی" و "اعتماد متقابل بین کاربران" می باشند. بدین منظور پرسشنامه اینترنتی تهیه شده است و از شما دعوت می شود به این پرسشنامه پاسخ دهید. برای پاسخ به این پرسشنامه باید حداقل 18 سال سن داشته و به زبان انگلیسی مسلط باشید. شما با پاسخ دادن به این پرسشنامه به تحقیقات در زمینه "سیستمهای اطلاعات مدیریت" و "جامعه شناسی" کمک بسزایی می نمایید. پاسخگویی به این پرسشنامه 5 تا 12 دقیقه از وقت ارزشمندتان را خواهد گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشاپیش از همکاری شما صمیمانه ممنونیم. لینک به پرسشنامه&lt;br /&gt;&lt;a onclick="return top.js.OpenExtLink(window,event,this)" href="http://www.questionpro.com/akira/TakeSurvey?id=616499" target="_blank"&gt;http://www.questionpro.com/akira/TakeSurvey?id=616499&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگه بخوام به نوشته های دوست خوبم رضا که داره این تحقیق رو انجام میده اضافه کنم باید بگم که رضا خیلی پرسشنامه این تحقیق رو قشنگ طراحی کرده و تئوری سرمایه اجتماعی رو به زیبایی استفاده کرده! خلاصه خودتون و همتتون! اگر با مشخصات شرکت کنندگان این تحقیق جور در میاین ممنون میشم که وقت بذارین و پرسشنامه رو پر کنید! راستی من خدا بخواد دیگه قرار نیست مسافرت برم و قراره سر خونه و زندگی باشم! امروز تقریبا بعد از 5 هفته که آن و آف مسافرت بودم  به سر کار و زندگی برگشتم:) امیدوارم ترم جدید که برای من از فردا شروع میشه ترم آرومی باشه...خیلی آرامش دلم میخواد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فعلا یا حق &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-116957479702115200?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/01/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-116806962882270721</guid><pubDate>Sat, 06 Jan 2007 07:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-06T18:54:48.810-05:00</atom:updated><title>بازی یلدای بعد از یلدا!!؟</title><description>&lt;div align="right"&gt;سلاممممممممممممم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بالاخره بعد از قرنی من بعد از مسافرتهای جورواجور برگشتم سر خونه و زندگی و تونستم بشینم پای این دستگاه عجیب و غریب و هیجان انگیز که بدجوری معتادش شدم! اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد طبق معمول صفحه وبلاگ دوستام و کامنتهای خودم بود. و اولین چیزی که دامبی خورد تو صورتم یه اصطلاحی بود به اسم بازی یلدا!؟ از کامنت مریم گلی و اعتراضش که در وبلاگت رو ببندی بهتره فهمیدم که یه سوتی دادم ولی هنوز نمی فهمیدم داستان چیه تا یه کم فرصت وبگردی بهم دست داد و سر درآوردم از این داستان! خب البته با این همه تاخیر و نوشتن بازی یلدا در ساعت 2 صبح شنبه خیلی هنر کنم اون 5تا مورد رو می تونم بنویسم! ولی اینکه بتونم 5 تا شخص که این بازی رو تا الان تجربه نکردن پیدا کنم...شک دارم عملی باشه!؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی حرف از این سفرها برای گفتن دارم مخصوصا از تجربه اولین سفر به شهر عجیب و غریب لاس وگاس!؟ باشه ان شاءالله برای وقتی که نشستن پای این دستگاه و فضای مجازی از شیرینی و گرمی بودن با حضور حقیقی خانواده ای که این چند روزه مهمونم هستن کم نکنه!؟ من اصولا به هر چیز حقیقی بیشتر از مجازی جذب میشم. و اما 5 تای من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک) اولین بار در سن 14 سالگی از پشت پنجره آپارتمانهای شهرک اکباتان عاشق یه پیرن راه راه سفید و مشکی در پنجره طبقه پنجم شدم به اسم رضا مقدم که الان نمی دونم کجای دنیاست و چه سرنوشتی پیدا کرده! ولی از این عشق هیچ چیز جز بازی ساعتها و ثانیه ها در پشت پنجره های سراسری آپارتمانهای شهرک اکباتان و آمدن و محو شدن صورتی دور به یاد ندارم! می دونم که خیلی از ساکنین اکباتان این عشق پشت پنجره ای رو می شناسن و حتی خیلیها مسیر زندگیشون با این پنجره ها عوض شد ولی برای من یه خاطره با مزه از طعم اولین عشق دوران نوجوانی باقی موند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دو) اولین بار که یه زلزله زندگیم رو تکنون داد و با تمام سلولهام عاشق شدم!!! در سن بیست سالگی بود که با یه آدم آسمونی دل به یه عشق آسمونی تر دادم! نسیم قبل از سعید امینی با نسیم بعد از سعید امینی تو خیلی از موارد هیچ نسبتی نداره! ولی سعید اونقدر آسمونی بود که خیلی زود پر کشید...ولی اونقدر خوشبخت بودم که همراه مهربونی مثل علی با یه عشق پاک و قشنگ از دست دادن سعید رو برام به یه قصه غم انگیز دور تبدیل کرد. الان که 6 سال از فوت سعید میگذره به لطف عشقی که ذره ذره از علی گرفتم به جرات می گم که به شدت احساس خوشبختی می کنم و از زنده بودن لذت می برم!؟ یه تعریف جدید از عشق بهم داد که خیلی از اشتباههای شخصیم رو تصحیح کرد...هرچند 6 سال پیش هیچ تصوری از چنین احساسی نداشتم و جز مرگ به چیز دیگه ای فکر نمی کردم...به قول سهراب کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سه) به شدت آدم خوش بینی هستم و دلم میخواد به همه چیز و همه کس اعتماد کنم...خیلی احساس خوبی دارم نسبت به این خوش بینی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چهار)دائم در حال برنامه ریزی هستم ویه جورایی آروم وقرار ندارم و بلد نیستم روزها رو با کمتر از حداقل 7 برنامه بگذرونم! دائم هم ادعا می کنم که از ترم بعد، از سال بعد، از ماه بعد، از دوره بعد، و ...دیگه نمی ذارم برنامه هام اینجور شلوغ بشه و به خودم یه استراحت و آرامشی میدم! ولی همیشه دروغ میگم و هیچ وقت این"بعد" رو فرصت اتفاق افتادن نمی دم...یه جورایی هم با مدرسه رفتن و دانشگاه معتاد شدم! امسال بیستمین سال از محصل بودنم تموم شد! کم کم دارم احساس می کنم که این اعتیاد محصل بودن داره مزاحم زندگی میشه بدجور&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پنج) تجربه مواجه با مرگ معنی خیلی چیزها رو برام عوض کرده! از اعتماد تا صمیمت! برام خیلی آسون شدن همه...اونقدر زندگی ساده و صمیمی شده که برای داشتن صمیمت تو ارتباط با آدمهای جدید هم شک نمی کنم! حتی تو این ینگه دنیا! همین باعث میشه که آدمهایی که گذشته من رو نمی دونن با برقراری رابطه های صمیمانه وبی مقدمه ام تو دوستیها شک بکنن که یا یه تخته کم دارم و یا یه مرضی به جونم هست و می خوام یه جوری ازشون سواری بگیرم!!! معمولا مدتی طول میکشه که اونا بهم اعتماد کنن و باورشون بشه که هیچ شیله پیله ای تو کار نیست و فقط دوستم چون دوستشون دارم!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از مریم گلی و لیلا جونم هم ممنونم که لطف کردن و من رو هم به این بازی دعوت کردن--هرچند خیلی دیر فهمیدم. منم با اینهمه تاخیر و در کمال پر رویی &lt;a href="http://www.kaghazi.com/blog/blog.asp?code=10"&gt;نازی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://gitan.blogspot.com/"&gt;گیتی&lt;/a&gt;، و&lt;a href="http://www.kaghazi.com/blog/blog.asp?code=34"&gt;علک&lt;/a&gt; رو به بازی یلدایی که گذشت دعوت می کنم چون بازی قشنگیه و قشنگی زمان نداره:) شب همگی خوش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-116806962882270721?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2007/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>16</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-116633734272564590</guid><pubDate>Sun, 17 Dec 2006 06:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-12-17T01:37:50.526-05:00</atom:updated><title>Transsexuals in Iran</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://player.omroep.nl/?aflID=3620603&amp;md5=b101c6826cd3e386a5c303bb20f2bff2"&gt;این فیلم&lt;/a&gt; رو حتما برین ببینید! کمی طولانیه ولی ارزش وقت گذاشتن رو کاملا داره...برای من یه پنجره به یه دنیای کاملا تازه بود...هیچوقت اینقدر از نزدیک دنیاشون رو ندیده بودم و حس نکرده بودم...خیلی فیلم تاثیرگذاریه! این فیلم در یک شبکه تلویزیون هلندی پخش شده و برای همین زیرنویسش هلندیه. کاش زیرنویس انگلیسی هم داشت...و البته کاش از تلویزیونهای ماهواره برای بیننده های ایرانی هم پخش می شد!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-116633734272564590?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/12/transsexuals-in-iran.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>11</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-116545400904464880</guid><pubDate>Thu, 07 Dec 2006 00:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-12-06T20:18:51.480-05:00</atom:updated><title>و من یه آدم بزرگ شدم</title><description>وقتی یه کوچولو از دستت دلگیر بشه، حتما حتما حرفهای آدم بزرگونه زدی! حتی اگه اون کوچولو رو نشناسی باید بفهمی که یه جای کارت به طرز زشتی بزرگونه شده که مورد اعتراض این کوچولو قرار گرفته...وقتی کامنتهای پست قبلی رو خوندم یهو جا خوردم! با خودم فکر کردم که آخه چرا ممکنه این حرفها به نظر یه کوچولو مشمئزکننده بیاد؟؟؟ حالم خیلی بد شد! دوباره پست رو خوندم و فهمیدم...فقط آدم بزرگا هستن که اینجوری یه چیز رو به سادگی به همه تعمیم میدن! فقط آدم بزرگا بلدن خط بکشن و جدا کنن! و من یه آدم بزرگ شدم! با تعمیم یه حرکت زشت به همه آقایون و مبری کردن همه خانوما با استدلال زن بودن!! از همین جا از کوچولو عزیز و همه بچه ها عذر میخوام! قول میدم از این به بعد بیشتر دقت کنم...از آقایون هم بابت این تعمیم غیر منصفانه معذرت میخواب شدیدلی!!؟&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;..........................................................&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سه تا پرزنتیشنم به لطف خدا به خوبی برگزار شد و کلی خوشحالم که از یه مرحله جون سالم بدر بردم. حالا تا دو هفته آینده باید سه تا مقاله مربوط به همین پرزنتیشن ها رو بنویسم...و یه عالمه کار خورد و ریز دیگه! ولی در مجموع کلی از نظر درسی سر حال هستم! خیلی از موضوعهایی که دارم روشون کار می کنم راضیم! یکی از مقاله هام که مال کلاس ادوکیسی و مشارکت شهروندی بود یه جورایی مسیر پایان نامه ام رو مشخص کرد و با اون مسیر خیلی چیزهای درسی دیگه هم برام مشخص میشه. ازجمله اینکه وضعیت واحدهای درسی باقیمونده ام معلوم میشه! مقاله مربوط به طراحی یه پروژه برای حق ورود دختران ایرانی به استادیومهای ورزشی  هست! خیلی عجیب به اینجا رسیدم! از مسئولیت اجتماعی به اکتیویستی و نقش اون در شناخت مسئولیت های اجتماعی و نقش شهروندی رسیدم.. و از اونجا هم رفتم سراغ یه فعالیت اکتیویستی که مورد علاقه دخترهای نوجوان و جوان باشه و بتونه دخترهامون رو در سن زیر 18 سال هم به صحنه حقوق خودشون بکشونه... حالا در تدارک یه کارهایی برای اجرای این پروژه و درگیر کردن بچه ها درش هستم...تا ببینیم چی پیش میاد و خدا چی می خواد...ولی کلی برای این پروژه جدید هیجان دارم و به خوبی ازش می تونم به عنوان یه کار اساسی برای پایان نامه استفاده کنم! برای همین هم با جدیت تمام دنبال برداشتن واحد در دپارتمان مطالعات زنان هستم و می خوام گواهینامه تحصیلات تکمیلی مطالعات زنان رو هم در حین انجام برنامه دکترام بگیرم! حالا امیدوارم بتونم که تو زمان محدودم تا سال آینده همه این کارها رو انجام بدم!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;..........................................................&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بودن مامان و بابا عالیه!!! دوباره یاد دوران بچگی میندازه منو...وقتی میای خونه ...خونه گرمه...عطر خوب غذا و چای تازه دم تو اتاق پیچیده...و دو تا دل مهربون منتظر و نگران کارهات هستن...با تمام وجود ساپورتت می کنن و نمیذارن کوچکترین چیزی بهت سخت بگذره...عشقشون خالص ترین نوع عشقهاست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;..........................................................&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیدی گاهی وقتها الکی الکی دلت تنگ میشه...دلتنگ یه ...بگذریم...شاید هم لوس میشی الکی...ولی خیلی دور شدم...ایکاش دوباره نزدیک بشم...خیلی دورم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-116545400904464880?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-116481736884452907</guid><pubDate>Wed, 29 Nov 2006 16:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-29T11:22:49.390-05:00</atom:updated><title>بالاخره</title><description>&lt;div align="right"&gt;اونقدر تاخیر داشتم که نمی دونم از کجا باید شروع کنم! یه معذرت خواهی گنده به همه کسایی که این مدت با کلیک کردن رو تیتر تکراری وبلاگم اعصابشون خراب شده بدهکارم...بعلاوه یه عالمه تشکر برای پیغامهای پر از لطف و تبریک تولدتون:) فردا 3 تا پرزنتیشن باهم دارم برای هر سه کلاسی که این ترم برداشتم!!!؟هر سه کلاس روز ارائه مطالب رو گذاشتن 30 نوامبر! یعنی آخر بدشانسی! آخه آدم مامان و باباش پیشش باشن و شبانه روزش رو تو کتابخونه بگذرونه:(((؟ خلاصه که مثل همیشه رفتم زیر یه خروار کتاب و حسابی گم شدم تو جواب این سئوال که بابا آخه زندگی پس چی؟ شایدهم همین خود زندگیه!! ولی نه اگه این خود زندگی باشه خیلی یه بعدیه...با مزاج من سازگار نیست...دیگه دارم با هن و هن میکشونمش این دانشگاه رو...2 ترم دیگه برم جلو لااقل از شر کلاسا خلاص میشم...چقدر غر زدم!؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بگذریم...آخرین تفکرات من به شدت با مسائل زنان و مطالعات زنان درگیره! کلاسهای این ترم هم البته خیلی موثر بوده...در همین راستا خیلی از گپ زدنهای پای چایی تو خونه هم --که من مرده بودم برای یه بار دیگه تجربه کردنشون با خانواده ام--به همین حرفها میگذره! چند شب پیش که نشسته بودیم پای گپ چایی شیرین(!) آنوشا ، یه دوست مهربون و خوش فکر و همخونه ایه باحال، یه چیز بامزه ای گفت که خیلی درست بود! صحبت بود سر اینکه چه حرکت زشتی هست که تو ایران سرشون رو از پنجره ماشین بیرون میارن و تف میندازن تو خیابون! بعد گفتیم که این کار مختص آقایون محترم هست! یعنی من تا به حال خانومی رو ندیدم که این کار رو تو خیابون انجامبده! آنوشا گفت آره خب معلومه آخه این بازی بچگی پسرهاس! هرکی تفش دورتر پرت بشه برنده میشه دیگه! خب با همچین پیشینه ای تف انداختن از پنجره ماشین نه تنها بد نیست که نشون دهنده کاردرستی آقایونمون هم هست! اما ما دخترها از بچگی چی یاد گرفتیم؟ بازی لی لی !!! مراقب باشیم که پامون یا سنگمون روی خط نره وگرنه میسوزیم!!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این مطالعات زنان بدجوری کرمش افتاده به جونم!!؟ بیشترش هم تقصیر این &lt;a href="http://www.femirani.com/weblog/"&gt;لیلا&lt;/a&gt;ست!!!:)))ا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-116481736884452907?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/11/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-116249351584216402</guid><pubDate>Thu, 02 Nov 2006 18:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-02T13:52:09.626-05:00</atom:updated><title>کف کردم!؟</title><description>&lt;div align="right"&gt;سخت سرما خوردم و تب دارم...برای کلاس روز 5شنبه باید یه مقاله 10 صفحه ای تحویل بدم و برای کلاس روز جمعه باید 2 مقاله رو خلاصه کنم و سر کلاس ارائه بدم! ضمنا از اونجایی که ...یه جا نشستن رو ندارم و دائم یه ولوله ای به جونم هست که همه چی رو به همه چی وصل کنم!!! چند روز پیش فهمیدم که یه خانوم نویسنده ایرانی-آمریکایی- فرانسوی به اسم پرسیس کریم داره روز پنجشنبه --درست همون روز و ساعت کلاس ما--به دانشگاه مریلند میاد تا در مورد آخرین کتابش که در مورد مهاجرت و تاثیر اون بر زنان ایرانی هست سخنرانی کنه!!! خب کلاس پنجشنبه ما هم کلاس مطالعات فرهنگی هست و خیلی حیف بود که این دو تا رو به هم نبافمشون!!! در نتیجه بلافاصله یه ایمیل حواله استاد کلاسم کردم که بشتابید که پنجشنبه فلان کس داره میاد و بحثش فلان چیز هست و از اونهم که واااااااااااای عجب فرصت فوق العاده ای--اینجا آدمها عادت دارن که خیلی راحت تو رو جدی بگیرن! حتی اگه خودت هم خودت رو جدی نگیری:) خلاصه یه ایمیل به همه 20-25 نفر دانشجوی کلاس زد که بچه ها کلاس ما برای پنجشنبه به جای محل کلاس در محل این سخنرانی خواهد بود!! منو داری! کف کردم که اینقدر زود این پیشنهاد جدی گرفته شد! و البته از اونجایی که هنوز با بحث مهاجرت در حال کلنجار رفتن هستم خوشحال هم بودم که می تونم به این سخنرانی برم! خلاصه تمام این برنامه ها رو برای 5شنبه و جمعه داشتم که زد و از چهارشنبه مریض افتادم تو خونه!! اونم نه سرماخوردگی عادی! از شب تا صبح تب و گلو درد و تمام روز هم کسل و با درد عضلانی و...خلاصه از اون سرماخوردگیهایی که سالی ماهی یکبار به سراغ آدم میاد! حالا من موندم با اینهمه برنامه که برای این دو روز دارم و یجورایی هم به نظر خودم مسئول بودم که حاضر باشم در کلاسها! حالا بشنوید برخورد اساتید این کلاسها رو وقتی بهشون زنگ زدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من: سلام استاد من ...ا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;استاد کلاس پنجشنبه: آخی تو چرا صدات اینقدر گرفته؟ اصلا حالت خوب نیست! نباید از خونه بیرون بیای! شوهر من هم همینطور سرما خورده و تنها چاره اش استراحته! فکر می کنم اپیدمی شده...ببین اصلا نگران نباش ...هیچ کاری نکن فقط بخواب و از خودت مراقبت کن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من: خیلی بد شد که برای جلسه امشب نمی تونم بیام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;استاد کلاس پنجشنبه: آره حیف شد ولی سلامتیت مهمتره...من به بچه ها می گم که یه نت حسابی از جلسه بردارن و جلسه بعدی کلاس بهت یه گزارش خوب از جلسه میدیم! اصلا نگران نباش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من: مرسی...خدانگهدار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;استاد کلاس پنجشنبه: مراقب خودت باش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من درحال کف از برخورد خیلی گرم و صمیمی این استاد...گوشی رو برداشتم و به استاد کلاس جمعه زنگ زدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من: سلام استاد من میخواستم بگم که حالم خوب نیست و تب و سرماخوردگی دارم و ممکنه که نتونم جمعه سر کلاس بیام. میخواستم بهتون اطلاع بدم که ممکنه نباشم برای ارائه مقاله ها در کلاس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;استاد کلاس جمعه: آخی چقدر حیف شد...اصلا مهم نیست که برای ارائه مقاله نباشی...فقط دو نفر سخنرانی که فردا داریم برای کار تو و موضوع تحقیقت خیلی مهم هستن...من حتما دلم میخواست که تو صحبتهاشون رو بشنوی...ببین اصلا نمی خواد به اون مقاله ها دست بزنی...بگیر بخواب و از خودت خوب مراقبت کن...تا جمعه عصر اگه بهتر شدی فقط برای یک ساعت سخنرانی این دو نفر بیا و سریع برگرد خونه! مقاله ها رو من خودم برای کلاس مرور می کنم اصلا وقت پای اونها نذار...فقط استراحت کن...خیلی خوب میشه اگه بتونی با این دو نفر سخنران ملاقات کنی...برای آینده کاریت لازمه...برای همین دوست دارم ببینیشون...ولی اگه حالت خوب نبود خودت رو اذیت نکن...حالا ببین حالت چطوره تا اون موقع...اما نگران خوندینها اصلا نباش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من: باشه مرسی...ببینم چه می کنم تا جمعه عصر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;استاد کلاس جمعه: مراقب خودت باش...سلامتیت مهمترین چیزه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گوشی رو که قطع کردم انگار نصف بار سنگینی که رو دوشم بود رو یهو برداشته باشن...زیر لحاف گرم فرو رفتم و با داروهای خواب آور سرماخوردگی تخت خوابیدم...اما از لحظه ای که بیدار شدم همین یه فکر تو ذهنم می چرخید: چی باعث این برخورد خوب و معتمدانه میشه؟ چرا هیچ وقت تجربه همچین برخوردی رو در ایران نداشتم؟ این اعتماد از کجا ناشی میشه... ؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-116249351584216402?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>25</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-116154913961989783</guid><pubDate>Sun, 22 Oct 2006 20:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-22T16:38:05.793-04:00</atom:updated><title>قصه یک شهر</title><description>&lt;div align="right"&gt;قصه زیر رو یکی از بر و بچ باحال دانشگاه برامون فرستاد! خیلی قصه عجیبیه ...فکر کردم به خوندنش می ارزه:) و به فکر کردن .در موردش...یا زیر سئوال بردنش...یا نمی دونم...!ظاهرا نویسنده قصه ايتالو کالوينو هست...شما چی فکر می کنین در موردش؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;**********************************************************************************&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.&lt;br /&gt;شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد.&lt;br /&gt;و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.&lt;br /&gt;ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.&lt;br /&gt;دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.&lt;br /&gt;زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.&lt;br /&gt;مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت.&lt;br /&gt;آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است.&lt;br /&gt;يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود.&lt;br /&gt;رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.&lt;br /&gt;حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.&lt;br /&gt;بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.&lt;br /&gt;و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.&lt;br /&gt;مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.&lt;br /&gt;ايتالو کالوينو &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-116154913961989783?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/10/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>16</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-116075074830919239</guid><pubDate>Fri, 13 Oct 2006 14:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-13T10:45:57.710-04:00</atom:updated><title>grassroots</title><description>&lt;div align="right"&gt;عجب فاجعه ای میشه اگه فکر کنی که معنی یه چیزی رو می دونی و با اتکا به این دونستن بِری جلو...هی بری و بری...حس هم بکنی که پس چرا یه جوراییه...چرا انگار معنیه درست در نمیاد...ولی بازم باخودت بگی که: نه دیگه این یکی رو خودم میدونم! لازم نیست برم سراغ "فرهنگ نشر نو" عزیز!! خب آره تو می دونی ولی نه همه اون چیزی رو که باید!! تو می دونی که کلمه (گرس روت*)—ببخشید که اینقدر فارسیش احمقانه تایپ میشه ولی اگه انگلیسی تایپ کنم کل متن میریزه بهم—باید یه چیزی تو مایهء "زمینه اصلی" یا "زمینه اساسی" باشه...غلط هم نیست خب! ولی پس چرا هرجا این کلمه کوفتی رو تو متنها می بینی رشته کلام رو گم می کنی؟ چرا دیگه متوجه نمیشی حرف اصلی این متن چیه؟ خب معلومه برای اینکه اگه خیر سرت از همون روز اول که این کلمه تو متن برات معنی نمی داد، می رفتی سراغ دیکشنریت، می فهمیدی که اونی که متنت میگه (گرس روتز) هست که به معنی "عامه مردم" یا "مردم کوچه و بازاره"!!!! خب حالا چی؟ باید برگردی به عقب و صد وخورده ای مقاله ای رو که خوندی و به آسونی از روی چیزهای غیرقابل فهم گذشتی دوباره نگاه کنی و ببینی هرجا این کلمه کوفتی استفاده شده داستان چی بوده و نویسنده بدبخت سعی میکرده چی بگه!؟ اینم که غیر ممکنه! ؟&lt;br /&gt;عادت کردم فقط به چیزهایی توجه کنم که می فهمم و کاری به نفهمیده ها نداشته باشم و این یه سم خیلی خطرناکه که به میمنت ناقص بودن زبان دومم در بدو ورود به تحصیلات تکمیلی این آب و خاک به عادتهای بد دیگه ام اضافه شده !!! ؟&lt;br /&gt;امان از وقتی که فکر کنیم یه چیزی رو میدونیم درحالیکه تو ندونستنمون غرق هستیم! خیلی بده!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;************&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ستاره*- دیگه کم کم این فارسی ساز بی مزه تو محیط بلاگر داره خسته ام می کنه! نه می تونم از علامت تعجب بدون کمک علامت سئوال در آخر جمله هام استفاده کنم (چون اگه ! رو ته جمله بذارم و بعدش چیزی نذارم میبردش اول جمله) و نه می تونم یه کلمه انگلیسی تو متنم تایپ کنم چون اگه یه کلمه بذارم ترتیب تمام کلمات رو میریزه بهم! اصلا من نمی دونم چرا از اول نرفتم همون پرشین بلاگ که اینقدر نه گیتان جونم رو به دردسر بندازم و نه خودم دیوونه بشم با این ناسازگاری محیط بلاگر با زبان فارسی!!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-116075074830919239?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/10/grassroots.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>11</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-116028050950894468</guid><pubDate>Sun, 08 Oct 2006 03:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-09T14:10:09.513-04:00</atom:updated><title>دوستای خوب و بی نظیر و بقیه زندگی</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;بالاخره این لینکدونی من هم با همت و کمک فوق العاده &lt;/span&gt;&lt;a href="http://gitan.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;گیتان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; گلم درست شد:) واقعا دستش درد نکنه که بدون کمک اون عمرا این خدای تکنولوژی !!! (بنده!!) حالا حالاها هیچ هنری از خودش در نوکرد...واقعا خوشبختی برای من در دوستیهای قشنگی معنی میشه که به لطف خدا پیداشون کردم...روابط انسانی دور و برم از عشق و احساس خوشبختی لبریزم می کنه...کوچولو راست میگه! این دوستیها و انرژیهای گرمابخشی که اطرافم رو احاطه کرده بی نظیرن! خداکنه که شایسته اینهمه خوبیشون باشم و منم بتونم کمی از اینهمه محبتها رو جواب بدم...خدا کنه که کوچولو هم زودتر حالش خوب بشه--هرچند هنوز نمی دونم این کوچولوی ما تو عالم واقعیت چقدر بزرگه ولی مطمئنم که هرکی باشه متعلق به دنیای آدم بزرگها نیست! و این خیلی خوبه :) خلاصه که حالا که دوباره به حال عادی برگشت این خونه و گرم گرم شد با لینکهام، دوباره می تونم بدون افسردگی از یه خونه خالی بنویسم:))) البته که هنوز برای گیتان جونم کلی زحمت دارم!! با یه عالمه لینکهای خوب دیگه ای که دوست دارم دور و برشون بپلکم:))) ولی الان بهش نمی گم که دیگه نگه حالا در دیزی بازه حیای گربه کجاست!!!:))) مگه نه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://gitan.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;گیتان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; جونم؟!؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;************************************************&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;این سال تحصیلی جدید به دلیل بیکاری زیاد (!!!!) یه فعالیت جدید رو هم شروع کردم و به عنوان یکی از اعضای برد انجمن دانشجوهای ایرانی دانشگاه مریلند مشغول به بیل زدن شدیم!! خدایش این کار گروهی عجیب فاز میده و من اگه چند وقتی ازش دور باشم بدجوری تنم عین این معتادهایی که مواد بهشون نرسه درد میگیره! لذتی داره دیدن نتیجه کاری که هرکس یه گوشه اش رو گرفته و بلندش کرده...خلاصه به عنوان اولین برنامه هیات مدیره امسال &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.studentorg.umd.edu/igsf/"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;این گروه دانشجویی &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;، تصمیم گرفتیم که برنامه رو با یه شب فیلم و یه افطاری با آش رشته و آبگوشت و زولبیا بامیه و چای و ... شروع کنیم. اولین فیلم هم که انتخاب کردیم برای برنامه هامون فیلم آفساید اثر جعفر پناهی بود...به نظر من که خیلی فیلم خوش ساخت و قشنگی بود! بچه ها هم با برنامه حال کرده بودن و این رو از صندوق گدایی (همون همت عالی!!) که بعد از افطار باهاش دور راه افتادیم فهمیدیم. حالا اگه این آقای وب مستر عزیز گروه لطف کنه و وب سایت انجمن رو به روز کنه احتمالا با رفتن به وب سایتش میتونید عکسهای برنامه دیشب رو هم ببینید! درسته که پختن آش برای 50 نفر خیلی زمان و انرژی برد ولی انرژی مثبتی که از انجام اینکار بهم برگشت به اندازه تمام دنیا برام میارزه:) &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;***********************************************&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;برنامه این هفته &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.radiocp.com"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;رادیو کالج پارک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; هم فوق العاده خوب بود! مخصوصا برنامه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.radiocp.com/mp3/program068/use_your_head.mp3"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;فرنگیس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; که برای خود من خیلیییییییییی جالب بود. اگه فرصت کردین حتما به برنامه ها گوش کنید! این رادیو هم نتیجه یه کار گروهی دیگه هست که بدون هیچ چشمداشتی و همکاری بر و بچ ایرونی همین دانشگاه و البته با مدیریت و همت فوق العاده افشین (آقای &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.gaahigodaari.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;گاهی گداری&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;) که بنیان گذارش بوده داره میره جلو. یه روز باید براتون بنویسم که با چه دقت و مهارتی این کار رو ظرف یکسال و اندی گذشته سرپا نگه داشته!؟ و چقدر این کار دسته جمعی داره با حساب و کتاب دقیق میره جلو!؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-116028050950894468?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/10/blog-post_07.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>9</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-115983993889827085</guid><pubDate>Tue, 03 Oct 2006 01:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-02T21:45:38.916-04:00</atom:updated><title>یکی به دادم برسه!؟</title><description>&lt;div align="right"&gt;من هرکاری می کنم این لینکدونیم رو با استفاده از بلاگ رولینگ فعال کنم جواب نمیده:((( تو رو خدا یکی به دادم برسه! چیکار کنم که لینکهام برگرده؟ من دوستهام رو میخوام!!! بهم بگین چه کنم!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-115983993889827085?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/10/blog-post_02.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>24</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-115976231315989892</guid><pubDate>Mon, 02 Oct 2006 04:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-02T00:11:53.216-04:00</atom:updated><title>غذای اورگانیک</title><description>&lt;div align="right"&gt;امروز برای اولین بار خرید مواد غذایی رو از فروشگاهی به اسم مامز که فروشگاه مواد غذایی پروش داده شده بدون استفاده از کودهای شیمیایی هست انجام دادم. باورم نمی شد که طعم و عطر غذاهای آمریکایی که با مواد شیمیایی پرورش داده میشن تا این حد با مواد اورگانیک متفاوت باشه! یعنی در این مدت 3 سال گذشته اونقدر به طعم بد اونها عادت کرده بودم که یادم رفته بود غذا میتونه لذیذ و سالم هم باشه! وقتی امشب لقمه شام رو خوردم احساس کردم معده ام نفس میکشید! چقدر نوع تغذیه و سیستم غذایی این مملکت خرابه! فقط خدا میدونه که خوردن غذای بیرون و فست فودها چه بلایی می تونه سر دستگاه گوارش بیاره! خیلی خوشحالم که این فروشگاه جدید رو پیدا کردم...شاید یه کمی این دستگاه گوارش بیچاره بتونه به روال قدیم برگرده...ا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-115976231315989892?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-115967771751135695</guid><pubDate>Sun, 01 Oct 2006 04:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-01T00:41:57.526-04:00</atom:updated><title>دنیا نگه دار</title><description>&lt;div align="right"&gt;یه اتاق با کفپوش چوبی ...نور ملایم...تمرکز کامل ...تمرکز روی عضله های منقبض از پشت سر تا انگشت پا...و بعد دوباره از مچ پا به مچ دستها...صدای موسیقی ملایم با پس زمینه طبیعت...حس آرامش این یک ساعت با هیچ زمان و مکانی قابل مقایسه نبود...چرا بود! با اولین شبی که به صحن مسجد الحرام خیره به چادر مشکی خونه ای که خونه خدا صداش می کردن، مونده بودم...با همون آرامش و سکوت عمیق...خیلی خوب بود...خیلی لازم داشتم...انگار دنیا رو نگه داشتن که یه لحظه امون بگیره و امون بده...چقدر خوبه که گاهی یه نیرویی بتونه دنیا رو نگه داره! این هفته بی صبرانه منتظر جلسه بعدی یوگا بودم...ولی زنگ زدن که کنسل شد:(( ولی خب بازم خوبه که یه ترفند دیگه برای نگه داشتن این سرعت پیدا کردم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-115967771751135695?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/09/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-115844158645296522</guid><pubDate>Sat, 16 Sep 2006 21:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-16T17:19:46.580-04:00</atom:updated><title>بارون ريز ريز</title><description>&lt;div align="right"&gt;بارون میاد...ازون بارونهای ریز و مثل مه...ازونایی که یه بار دلش میخواست بخاطرش بره شمال ....می گفت انگار رو به دریا که داد بکشی وقتی اين دونه های ريز هم بريزه رو صورتت ارتباطت بدجوری برقراره! حالا داره بارون مياد...از همون بارونهای ريز ريز...حتما ارتباط برقراره...يعنی پس بود...رويا نبود...واقعی واقعی بود...شيش سال گذشت ...بی معرفت...آخه اينقدر بی خبر...اينقدر باعجله؟...بارون مياد...ازون بارونهای ريز ريز...ميگه خاليبند چترت رو باز کن! حالا سهراب يه چيزی گفت! ميگم نميخواب بازش کنم...بذار خيس بشيم...خيلی خوبه...ميگه آخه بارون عين يه قاب اين خاطره ها رو ثبت می کنه! ميگم خب بذار بکنه...ميگه آخه خيلی سخت ميشه! ميگم مگه ميخوای بری!...ميخنده ملايم...باچشمهاش...ميگه نه! چترت رو بازکن...بارون مياد بارون ريز ريز ...از همونهايی که ۶ سال پيش دو روز قبل از پرکشيدنش طلب کرد...تو هوای خشک تهران طلبيد...اومد...و من موندنش  رو با تمام وجود طلبيدم و نموند...راست می گفت بارون خاطره ها رو قاب می کنه...ميخوام برم تو قاب خاطراتم راه برم ...بارون ريز ريز همه جا همون عطر و طعم صميميش رو داره&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-115844158645296522?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/09/blog-post_115844158645296522.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>17</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-115839094332060548</guid><pubDate>Sat, 16 Sep 2006 07:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-16T03:15:43.363-04:00</atom:updated><title>آبشار</title><description>&lt;div align="right"&gt;داشتم رو صفحه متحرک دستگاه تردمیل تو ورزشگاه راه میرفتم...صفحه حرکت میکرد و من ثابت بودم...از پنجره تمام قد و با منظره بی نظیر ورزشگاه به تصاویر متحرک زندگیم خیره مونده بودم...عجب داستانی بود...ساعتها می تونستم با نگاه خیره به این تصویرهای متحرک پابزنم درحالیکه از جام تکون نمی خورم....یادم اومد که چقدر باید سپاسگزار باشم...که چقدر خدا همیشه بهم لطف داشته و دوستم داشته!...که رودخونه زندگیم از چه منظره ها و بسترهای خیره کننده ای گذشته! وای که چقدر زیبا بودن بعضی از صحنه ها! و البته که این رودخونه برای خیره موندن در هیچکدومشون فرصت چندونی بهم نداد...و وقتی در اوج زیبایی یکی از دلفریب ترین های این مسیر داشتم خیره میشدم...چطور با یه آبشار بلند و بالا و مطلق...مطلق ترین پرتاب در دامن زندگی...از اون منظره بی نظیر جدام کرد ...وقتی میریختم پائین ...دلم از دهن اومده بود بیرون و تو چشمام جاری شده بود....تا مدتها دیگه چیزی رو نمی تونستم ببینم از شدت پرتاب...آخه کم نبود یه آبشار بلند بلند با عظمت مرگ!!؟ خب ...عین آبی که پائین آبشار یه مدت تو خودش میچرخه تا دوباره جاری بشه...چرخیدم و چرخیدم...ولی انگار که یه دست مهربون باز اومد و با یه حرکت ملایم روونه ام کرد...باز راه افتادم...و باز با صحنه های بی نظیر مسخ شدم...حالا نه اینکه اون صحنه بالای آبشار و آخرین نگاههام بهش لحظه ای رفته باشه...اما خب جز شکر چی دارم بگم که با پائین اومدن از آبشار هم جز گذر از منظره های زیبا و بستری آرامش بخش نچشیدم! این خیلی زیباست که توی این مسیر پر پیچ و خم که میتونه تا بینهایت از صحنه های زشت و بی ارزش...کثیف و دردآور پر بشه...مسیر من جز از زیبائیها و خوبیها نگذشت...تجربه ای جز عشق و بازهم عشق نداشتم...هرگز راکد نموندم...هرگز نگندیدم با بی حرکتی...و این جز شکر رو بر زبونم جاری نمی کنه...هرچند دلتنگی آخرین نگاه قبل از آبشار رو تا ابد با خود به دریا خواهم برد...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-115839094332060548?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/09/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-115792539029357723</guid><pubDate>Sun, 10 Sep 2006 21:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-10T17:56:30.333-04:00</atom:updated><title>یه گفتگوی صادقانه من با من</title><description>&lt;div align="right"&gt;یعنی هنوز هم داری به این سئوال فکر می کنی؟ یعنی هنوز دست از سر خودت  برنداشتی؟ بابا!!!! زندگی کن! اینقدر حسرت پونصدهزار دوستهای قشنگی رو که گذاشتی و اومدی و ازشون دور موندی نخور...بجاش دوستیهای جدید بساز...کزاز که نمی گیری که! فقط به عمق اون قبلیها ممکنه که نشن...ممکن هم هست که بشه چه میدونی تو؟ اونقدر حسرت جمعهای گرم خانوادگی رو که از دست دادی و پشت سر گذاشتی نخور...عوضش ببین چقدر اینجا وقت برای پیشرفت (!!!!) داری...می تونی خودت رو و زندگیت رو بسازی...مگه نمی بینی که همه دارن خودشون رو به آب و آتیش بزنن که بیان. خب تو هم یه عقلی به خرج بده و دست از سر این دل صاب مرده بردار...اصلا دلم می خواد بدونم اگه همین الان تصمیم بگیری که بری اونجا زندگی کنی...با همین 3 یا 4 سال تجربه زندگی تو یه چارچوب جدید فرهنگی اجتماعی، چقدر می تونی خودت رو به دوره قبلیت برگردونی و با معیارهای قدیمت دوباره زندگی کنی؟ اصلا از رفت و آمد زیاد کلافه نمی شی؟ اصلا میدونی دیگه رابطه ها و ضوابط اونجا چطوریه؟ خب بعد از این مدت بالاخره چیزها که ثابت نمونده شاید اصلا نتونستی با شرایط جدید هم قدم بشی...یعنی خودش بشه برات یه مهاجرت تازه از یه نوع تازه با بالا و پائین های تازه...عوض اینهمه صرف انرژی و فکر برای حل تناقضاتت...یه دقیقه از این فکر بکش بیرون...هم قدم با جامعه ای بشو که داری توش زندگی می کنی...نترس بعد از 25 سال زندگی کردن به عنوان یه ایرانی یهو یه شبه آمریکایی نمی شی...بذار با آدمهای جدید ارتباط برقرار کنی...وقت بذار هندیها رو بشناس...وقت بذار با چینیها و فرهنگشون آشنا شو...از این فرصت استفاده کن...دیگه معلوم نیست دوباره این فراغت رو داشته باشی که بتونی یاد بگیری...بذار زندگی بگذره...بذار رو روال خودش بره اینقدر براش تصمیم نگیر...تو که می دونی همیشه اونی که بهترینه در پیشه...نه خودت رو گول نمیزنی اگه اینجوری فکر کنی..اتفاقا برعکس اگه بیشتر از این خودت رو عذاب بدی برای جا موندن از جریان زندگی ایران و عزیزات بیشتر به خودت ظلم کردی...احمق شدی؟ خوب به تو چه که از یه سال پیش به خاطر ترافیک سنگین تهران دیگه پلاکهای زوج و فرد رو از هم جدا کردن! خب بکنن! رو زندگی که تو که تاثیری نداشته که حالا بدونی یا ندونی! تاثیرش رو رو زندگی دوستهات ندونی آسمون به زمین نمیاد!! نه گاهی وقتها فکر می کنم پاک دیوونه دیوونه شدی!!! اصلا بهترین کار اینه که پیچ این ذهن لامذهب رو ببندی و دیگه بهش فرصت و اجازه کار کردن شبانه روزی رو ندی! باید بهش مسلط بشی و نذاری هرجا دلش خواست بره! این خیلی مهمه! مدیریتش کن!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-115792539029357723?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>15</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-22817459.post-115638812321998632</guid><pubDate>Thu, 24 Aug 2006 02:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-08-24T01:17:58.706-04:00</atom:updated><title>بادمجون سفید و کدوی زرد</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تصمیم گرفتم که همه چیز رو عوض کنم...یهو یه تنوع بدم به همه چیز شاید اینجوری یه موج هیجان این سکوت رو بشکونه...بجای بادمجون سیاه یه بادمجونه سفید برداشتم! بجای کدوی سبز دو تا دونه کدوی زرد قناری انتخاب کردم...ا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با حوصله و سر صبر بین قفسه های فروشگاه قدم زدم و هر چیز عجیب و غریب و ناشناخته دیگه ای رو که تا حالا تو این مملکت امتحان نکرده بودم تو چرخم گذاشتم...بعد از حدود یه ساعت با 7 یا 8 تا کیسه پر از چیزهای رنگ و برنگ از در فروشگاه اومدم بیرون...با بادمجون سفید کشک بادمجون درست کردم! با کدوهای زرد و تازه هم یه خوراک من درآوردی! همه چیز تازه بود...تازه تازه...مدتها بود که کشک بادمجون نخورده بودم...کنارشم یه سالاد سه رنگ تازه! اما...نمی دونم چرا آخرشم ته همه اون چیزهای تازه یه مزه مونده و کهنه دلتنگی میداد...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22817459-115638812321998632?l=nowire77.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://nowire77.blogspot.com/2006/08/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (قوی سیاه)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>15</thr:total></item></channel></rss>