Wednesday, July 12, 2006

باالاخره چی؟

بالاخره این برق ما اومد!! البته بعد از همون 3 روز اومد و این مدت من در حال رسیدن به عقب افتادگیهای 3 روزه بودم:))) اما صادقانه بگم این مدت هر وقت پای اینترنت میومدم یه راست میرفتم سراغ وبلاگ افکار که چند روز پیش لینکش رو تو یکی از پستهام گذاشته بودم...کماکان دنبال جواب سئوالم بودم و خب اونجا حداقل حدود 20 لینک به مطالب مربوط به مهاجرت بود...اکثر کسایی هم که مطلب نوشته بودن شرایطشون مثل خودم بود یعنی دانشجو بودن و تازه از ایران بیرون اومده بودن...نکته جالب همه نوشته ها این بود که همشون عین حسهایی بود که من داشتم و دارم...یه عالمه علامت سئوال....یه عالمه تناقض...و یه عالمه دو دلی...ولی لابه لای همه این علامت سئوالها و دودلیها گاهی یه حرفهای خیلی با معنی پیدا می کردم که انگار یکدفعه برای چند لحظه جواب سئوالم رو پیدا می کردم!!! البته این چند لحظه فقط دوامش تا اونجا بود که حسهای نوستالژیکم نیومده سراغم...ولی بازهم به نوبه ی خودشون جالب بودن این چند لحظه جواب داشتنها!!!؟ لذت ملس حل شدن یه ستون از یه جدول روزنامه همشهری...حتی اگه بعدا بفهمی که کلمه ای که استفاده کردی غلط بوده و فقط تعداد حروفش با خونه های اون ستون برابر بوده!؟
مهمترین نکته ای که تو این نوشته های وبلاگستان جواب گمشده به سئوالم شد (چه چیز من رو در آمریکا نگه داشته؟) این نکته ای بود بلوط ازش نوشته بود:" امید به آینده"! این قوی ترین حسی هست که به لحظه های من معنی میده! برام همه کارهام رو معنی دار میکنه! انگار می دونم دارم چیکار می کنم و کجا میرم...می تونم برای زندگی برنامه ریزی کنم و تا حدودی (فقط تا حدودی! چون اصلا زیر بار مطلق گرایی مدرنیسم نمی تونم برم!!) دو دو تا چهارتا کنم و بدونم 3 سال یا 4 سال دیگه کجای درخت زندگی قرار می گیرم! و همین عقلانیتش بهم فرصت نفس کشیدن میده...مهلت آرامش داشتن و پرداختن به بقیه اجزاء وجودم از جمله احساساتم...این امید به آینده چیزی بود که جنبه عقلانیتش در ایران خیلییییییییی کمرنگ بود برام! یعنی مجموعه شرایط محیطی، اجتماعی و فرهنگی این جنبه رو کمرنگ می کرد...ریشه فلسفی هم داشت و داره...یه جورایی در فلسفه شرقی چرخ میزنه...شاید با نگاه کردن به تیپ شعرها، ادبیات، موسیقی و ضرب المثلهای زبون مادری بشه رگه های این فلسفه رو پیدا کرد...یادمه یکی از محکم ترین راههایی که هر روز برای رسیدن به خواسته های آینده بهش پناه میبردم فال حافظم بود!!!! چیزی که هنوز هم از مراجعه بهش غرق لذت میشم اما دیگه اونجور مطلق بهش چنگ نمی زنم!!! گاهی با فکر کردن به همین تغییر هم دلم میگیره! ولی دوباره به خودم یاد آوری می کنم که زندگی ناگزیر از تعادل احساس و عقل هست
خلاصه که این "امید به آینده" که به دلایل شرایط محیطی و سیستم اجتماعی به شدت عقلانی کشور ایالات متحده جاری شده در زندگی من ، احساس خیلی دل انگیزیه! با همین حس هست که انرژی برای کار کردن در ایران رو بدست میارم، با همین حس هست که حتی یه لحظه هم حاضر به نشستن نیستم و دائم به فکر یه کار تازه هستم! این چیزیه که احساس می کنم با تجربه کردن شرایط این کشور شیطان بزرگ (!!!) بهش رسیدم...یعنی با رفتن به ته ته احساس و توصل به حافظ و نشانه های مولانا و پرتاب شدن به انتهای مدرنیته و غرب غرب عقلانیت، کم کم حس می کنم که به یه تعادلی دارم نزدیک میشم!؟ و در زندگی روزانه به یه جنب و جوش و انرژی سازنده. قطعا این به این معنی نیست که از سیاست خارجی این شیطان بزرگ رنج نمی برم ! نه ! به شدت هم رنج می برم و همین چارچوب امید به آینده در این زمینه خاص بد ناامیدی و ترسی رو در مورد شرایط ایران به دلم میندازه...امروز هم که شنیدم پرونده ایران رفت به شورای امنیت شاید دیگه اوج نگرانیم شد
******
نمی دونم بردنش به اتاق عمل یا نه! کمی به باز کردن ایمیل یا جواب دادن تلفنهام ترسو شدم! نمی دونم چرا اینقدر دلم شور میزنه برای این عمل ؟!؟ ...آره خب دلنگرانی هم داره ولی نه اینقدر که من دارم...شاید بخاطر راه دوره...اما نه! انگار دست و دلم برای آخرین یادگار باقیمونده از روزهای داغ عاشقی و رازدار ظهرهای داغ تابستونی میلرزه... دکتر ماندگار رو بهش دست طلایی هم میگن...خدا کنه این دستهای طلایی بتونه دریچه قلب ظریف و مهربونش رو به سرعت ترمیم کنه و دوباره به جمع گرم دوستیهامون برش گردونه...این لحظه ها با عقلانیت هیچ کاری ندارم و سراسر میشم احساس و جز دعا و نیایش هیچ چیز دیگه ای آرومم نمی کنه...شما هم برای سلامتی کاملش دعا کنید

9 Comments:

At 4:58 AM, Anonymous Anonymous said...

نسيم عزيزم،‌تو اوج همه‌ي اين گفتگوهاي دروني و پارادوكس ها برات آرزوي موفقيت ميكنم و آرامش در عين هيجان!و خوبي همه ي اين فكر‌ها اينه كه تو هر دو تجربه رو داري و به هيچ وجه مطلق گرا نيستي و اين رمز خوبي براي خوب زندگي كردن
بالا خره از وبلاگ تو فهميدم كه دوستمون چي شده، به اين اميد كه سالم و سر حال بشه
مامان اينا دارن ميان پيشت و من فرصتي دارم براي فرستادن دلتنگيهام براي تو، يه حس عجيب كه توضيح دادني نيست

 
At 12:55 PM, Anonymous Anonymous said...

I hope our friend gets well really soon. :)
Laila

 
At 12:56 PM, Anonymous Anonymous said...

I meant your friend, I do not know her/him !

Laila

 
At 6:48 PM, Anonymous Anonymous said...

حتما اين كار رو بكن و برو اونجا كلاس وردار. اون مي‌تونه بخشي از پرسش‌هاتو پاسخ بده. كتابي رو كه معرفي كردم حتما بگير چون كتاب با ارزش و جالبيه. دنياهاي نا مكشوفي رو برامون كشف مي‌كنه.من هم خيلي خوشحالم. راستشو بخواي بار‌ها و بارها به خاطراتم رجوع كردم و هر بار ديدم همه چيز برام عزيز و دوست داشتني مونده. خيلي خوشحالم

 
At 2:32 PM, Blogger naziali said...

...
يعني حرفي نيست
....

 
At 5:36 PM, Anonymous Anonymous said...

سلام
بازم عالي نوشتي راستي مصاحبه ي شما رو با دكتر مهاجراني گوش كردم خوب بود مرسي
دوست دارم با هم تبادل لينك كنيم هر چند من شما رو لينك كردم
لطفا نظرتون رو برام بگيد احتمالا خوزستاني هم هستيد مثل خودم .

 
At 10:26 AM, Anonymous Anonymous said...

سلام زياد نگران نباش ماندگار اگه دست طلايي نبود تا حالا رفته بود و ماندگار نبود . من يكي از عزيزترين هايم زير دست ماندگار بوده و الان از من سالم تره .
راستي چه خوب كه برقها اومد . اصولاً من از تاريكي خوشم نمي آيد چون تا نور نباشه هيچ عكسي گرفته نمي شه . ميگن باريتعالي هم براي اينكه بتونه از خودش يه عكي بگيره ( مي دوني كه اون هم عكاي بوده ) مجبور شده بزرگترين انفجار دنيا رو دريت كنه Big Bang

 
At 4:17 AM, Anonymous Anonymous said...

سلام عزيزم
مرسي كه من رو لينك كرديد نمي دونيد چقدر خوشحالم
راستي روز زن بر شما مبارك باشد
درس ها رو خوب بخون و نمرهاي خوب بگير

 
At 6:07 AM, Anonymous Anonymous said...

http://mazenkerblog.blogspot.com/

 

Post a Comment

<< Home